تبليغاتX
منِ من
نمی دونم اینجا چی شده
+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 19  توسط M.D  | 

این روزها از نوشتن می ترسم، هر بار که میخواهم بنویسم چهرهای خواننده ای را تصور می کنم که دارد به نوشته هایم می خنند! همین شده که دیگر نمی نویسم! احتیاط انگار همه وجودم را گرفته بعد از ازدواج!
+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 17  توسط M.D  | 

شاید بهتر باشد کسی برای غرزدن هایم دل نسوزاند .

دلم گرفته بغض دارم .

وقتی می بینمش بیشتر دلم می گیرد، دوستش می داشتم ، و حالا که لحظه های جدیدی را تجربه می کند باید من و او اینطور غریبه از کنار هم عبور کنیم، نه او هست و نه من برای او.

این روزها دلم می خواست ذوق خانه جدیدش را داشتم، ذوق زندگی جدید، دوق متاهل شدنش را که همیشه منتظرش بودیم.

وقتی دیگر حرف نمی زنیم چه ذوقی را نشان دهم وقتی می بینمش؟ کدام ماسک را بزنم؟ آخر چرا باید من و او ماسک بزنیم برای هم؟

چرا نتوانستیم از دلخوری هامان بگذیریم؟ چرا من و او بعد از این همه سال باید منتظر بمانیم  تا آنقدر دلمان برای هم تنگ شود و آنقدر هم را نبینیم تا ، آخر تن دهیم به این عادت ندیدن و نپرسیدن و نشنیدن؟!

دلم عجیب گرفته!

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 17  توسط M.D  | 

من هيچ چيز و هيچ كسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يك روز
خوشحال و بي‌ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر كسي را
كه دوستر بداري
حتي اگر يك نخ سيگار
يا زهرمار باشد
از تو دريغ مي‌كنند
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، ديگر
كاري به من نداشته باشد

"قيصر امين پور"

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 15  توسط M.D  | 

- شنيدي كه ماهواه از ديشب اختلاف ساعتش با ما يك ساعت شده؟!

- چي؟

- ماهواره ديگه! يعني اگه اونجا ساعت دهِ اينجا ساعت ۱۱ است!

- (سكوت)

پ.ن:اين مكالمه رو امروز صبح خودم با "گوش هاي خودم" شنيدم.

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 13  توسط M.D  | 

كاش معجزه ميشد! كاش بلند ميشد راه مي رفت، حرف مي زد! كاش باز مثل آن روزها شكايت مي‌كردم كه چرا دير به دير تلفن مي كند! كاش ....! نمي شود  نيرويي، دستي، گرمايي چه مي‌دانم.... قدرتي شايد! بيايد و همبازي كودكي هايم را نجان دهد؟!!!!! هنوز خيلي زود است براي او.......خيلي زود!

+ نوشته شده در  86/07/09ساعت 13  توسط M.D  | 

سرگرم شکل دادن به زندگی و خانه مان هستیم. وسایلی که دوستشان نداشتیم را جایگزین می کنیم. به خانه و رابطه مان نظم می دهیم. یاد گرفته ام که کوتاه بیایم کم کم عادت هایی را "به خاطر" او کنار می گذارم. این تغییرها با سرعتی که می خواهم پیش نمی روند اما آرام تر هستیم، اصطکاک ها کمتر از روزهای اول است. نگرانی های  بعد از ازدواج و دلتنگی هایم برای منِ مجردم کم شده است هر چند نوشتن هایم به صفر میل کرده است، کتاب نمی خوانم ... کتاب نمی خرم، گپ و گفت های دوستانه ام کم شده اشت... گاهی برای همه اینها دلم تنگ می شود اما برای خوب نگه داشتن رابطه شاید لازم بود که آنها را برای مدتی کنار بگذارم، به خانه برسم و کار و مسئولیت های جدیدی که متاهل شدن روی شانه ام گذاشت. همین که بعد از کار به خانه ای برمیگردم که "من " هم  باید بدانم در آن خانه چه می گذرد از مدیریت مواد غذایی تا روح دادن به وسایلی که تک تک شان را با عشق آوردیم و چیدیم، کار آسانی نیست! هر دو، دغدغه مان همین است. و این زمین تا آسمان با خانه پدری فرق دارد. و این یعنی من باید تغییر کنم. همین است که کمتر می نویسم.

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 1  توسط M.D  | 

مي‌دانم كه بايد منعطف باشم در مقابل كسي كه دوستش دارم، مي‌دانم كه گاهي براي اينكه جنجال نشود بايد كوتاه بيايم‌. آنقدرها هم مشكل نيست. فقط تمرين مي‌خواهد. اما اين را هم مي‌دانم كه اگر ميزان تمايل من و تو در "اكستريم" هاي يكديگر باشد به اين سادگي ها هم نمي‌شود كوتاه آمد!

پ.ن: اينكه من يه چيزي رو "خيلي "بخوام و تو "خيلي" نخواي يا برعكس!

 

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت 15  توسط M.D  | 

این هفته با دو نفر تماس داشتم که هردو به محض شنیدن صدایم با تعجب گفتند همین الان داشتم بهت فکر می کردم . نه هیچکدامشان منتظر تلفن من بودند و نه من از قبل قرار بود که با آنها تماس داشته باشم.  با این ذهن مغشوش هم انگار هنوز کارهایی می‌شود کرد!

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 2  توسط M.D  | 

خوب است همين حس دوست داشتنِ او،‌ 

همين خانه اي كه براي داشتنش از تمام آزادي هاي مجرد زندگي كردن گذشتيم،‌

حتي بحث هايمان هم خوب است همان لحظه اي كه فكر مي كنم با آدم جديدي رو به رو هستم هم مي تواند خوب باشد نه؟!

خوب است كه مي فهمي دلتنگ مي شوم، مي لرزد صدايم.

خوب است كه بعد از خستگيِ كار به اميد خانه و اوي مهربانم راهي مي شوم.

پ.ن: براي روزهايي كه همه چيز بد مي شود!

 

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت 17  توسط M.D  |