دلم گرفته بغض دارم .
وقتی می بینمش بیشتر دلم می گیرد، دوستش می داشتم ، و حالا که لحظه های جدیدی را تجربه می کند باید من و او اینطور غریبه از کنار هم عبور کنیم، نه او هست و نه من برای او.
این روزها دلم می خواست ذوق خانه جدیدش را داشتم، ذوق زندگی جدید، دوق متاهل شدنش را که همیشه منتظرش بودیم.
وقتی دیگر حرف نمی زنیم چه ذوقی را نشان دهم وقتی می بینمش؟ کدام ماسک را بزنم؟ آخر چرا باید من و او ماسک بزنیم برای هم؟
چرا نتوانستیم از دلخوری هامان بگذیریم؟ چرا من و او بعد از این همه سال باید منتظر بمانیم تا آنقدر دلمان برای هم تنگ شود و آنقدر هم را نبینیم تا ، آخر تن دهیم به این عادت ندیدن و نپرسیدن و نشنیدن؟!
دلم عجیب گرفته!
"قيصر امين پور"
- چي؟
- ماهواره ديگه! يعني اگه اونجا ساعت دهِ اينجا ساعت ۱۱ است!
- (سكوت)
پ.ن:اين مكالمه رو امروز صبح خودم با "گوش هاي خودم" شنيدم.
سرگرم شکل دادن به زندگی و خانه مان هستیم. وسایلی که دوستشان نداشتیم را جایگزین می کنیم. به خانه و رابطه مان نظم می دهیم. یاد گرفته ام که کوتاه بیایم کم کم عادت هایی را "به خاطر" او کنار می گذارم. این تغییرها با سرعتی که می خواهم پیش نمی روند اما آرام تر هستیم، اصطکاک ها کمتر از روزهای اول است. نگرانی های بعد از ازدواج و دلتنگی هایم برای منِ مجردم کم شده است هر چند نوشتن هایم به صفر میل کرده است، کتاب نمی خوانم ... کتاب نمی خرم، گپ و گفت های دوستانه ام کم شده اشت... گاهی برای همه اینها دلم تنگ می شود اما برای خوب نگه داشتن رابطه شاید لازم بود که آنها را برای مدتی کنار بگذارم، به خانه برسم و کار و مسئولیت های جدیدی که متاهل شدن روی شانه ام گذاشت. همین که بعد از کار به خانه ای برمیگردم که "من " هم باید بدانم در آن خانه چه می گذرد از مدیریت مواد غذایی تا روح دادن به وسایلی که تک تک شان را با عشق آوردیم و چیدیم، کار آسانی نیست! هر دو، دغدغه مان همین است. و این زمین تا آسمان با خانه پدری فرق دارد. و این یعنی من باید تغییر کنم. همین است که کمتر می نویسم.
ميدانم كه بايد منعطف باشم در مقابل كسي كه دوستش دارم، ميدانم كه گاهي براي اينكه جنجال نشود بايد كوتاه بيايم. آنقدرها هم مشكل نيست. فقط تمرين ميخواهد. اما اين را هم ميدانم كه اگر ميزان تمايل من و تو در "اكستريم" هاي يكديگر باشد به اين سادگي ها هم نميشود كوتاه آمد!
پ.ن: اينكه من يه چيزي رو "خيلي "بخوام و تو "خيلي" نخواي يا برعكس!
این هفته با دو نفر تماس داشتم که هردو به محض شنیدن صدایم با تعجب گفتند همین الان داشتم بهت فکر می کردم . نه هیچکدامشان منتظر تلفن من بودند و نه من از قبل قرار بود که با آنها تماس داشته باشم. با این ذهن مغشوش هم انگار هنوز کارهایی میشود کرد!
همين خانه اي كه براي داشتنش از تمام آزادي هاي مجرد زندگي كردن گذشتيم،
حتي بحث هايمان هم خوب است همان لحظه اي كه فكر مي كنم با آدم جديدي رو به رو هستم هم مي تواند خوب باشد نه؟!
خوب است كه مي فهمي دلتنگ مي شوم، مي لرزد صدايم.
خوب است كه بعد از خستگيِ كار به اميد خانه و اوي مهربانم راهي مي شوم.
پ.ن: براي روزهايي كه همه چيز بد مي شود!